مریم شیعه زاده| شهرآرانیوز؛ ناچار خانه هایشان را رها کردند و توی کوهها و درهها پناه گرفتند. هوا سرد است و چیزی برای خوردن پیدا نمیشود. روزی که انفجارهای ممتد به آوزین گورسفید رسید، هرکه هرچه داشت را روی زمین گذاشت، جانش را برداشت و از روستای سوخته بیرون زد. نه ظرفی پیدا میشود، نه لباسی و نه غذایی. هیچ کس نمیداند عمر این آوارگی، قرار است چقدر به درازا بکشد. شبهای غرب، استخوان سوز است و عراقی ها، خیال رفتن ندارند. بساطشان را حوالی روستا پهن کرد هاند و همان جا ماندهاند. بچه ها، گرسنه و ترسیده، از سرما مچاله شدهاند و عزیز آقا، طاقت دیدن اشک هایشان را ندارد.
وقتی باصدای بلند به اهالی روستا میگوید که یواشکی به روستا برمی گردد تا آذوقه و لباس پیدا کند. فرنگیس هر دو پا را توی یک کفش میکند تا با پدر راهی شود. هجده، نوزده سال بیشتر ندارد. تبر هیزم شکنی را زیر لباسش پنهان میکند و دوتایی به سمت روستا راه میافتند.
دیوار خانهها ریخته است و وسایلی که تا همین چند روز پیش، نشان زندگی بودند، میان خاک افتادهاند. هرچه میتوانند برمی دارند. در راه برگشت، نزدیک رودخانه، دو نظامی عراقی ظاهر میشوند. یکی افسر و دیگری سرباز. هر دو مسلحاند. فاصله چندان زیاد نیست. راهی برای فرار پیدا نمیکنند. وقتی مرد مسلح به آنها نزدیک میشود، فرنگیس تبر را بلند میکند. همه ترس، خشم و بغضش را توی دست هایش جمع میکند و تبر را چندبار فرود میآورد. یکی را از پای در میآورد و دیگری را اسیر میکند. با همان یک تبر.
فرنگیس حیدرپور سال ۱۳۴۱ به دنیا آمد؛ در خانوادهای روستایی در آوزین گورسفید، از توابع گیلان غرب کرمانشاه.. پدرش «عزیز» بود و مادرش «قدم خیر». او در جغرافیایی بزرگ شد که زندگی در آن بدون کار دسته جمعی ممکن نبود. دختران روستا از کودکی فقط ناظر کار مردان نبودند؛ آب میآوردند، هیزم جمع میکردند، از دامها مراقبت میکردند، نان میپختند و در کشت وکار سهم داشتند. در روزهای نخست جنگ، هشت نفر از بستگانش کشته شدند. یکی از برادرانش، جمیل، در جنگ به شهادت رسید و برادر دیگرش جانباز شد. خانه و روستا آسیب دید و خانواده مانند بسیاری از مرزنشینان، آوارگی و کمبود غذا را تجربه کرد. سالها بعد مهناز فتاحی خاطرات او را در کتاب «فرنگیس» نوشت؛ کتابی که در سال ۱۳۹۴ منتشر شد. کتاب به زبانهای دیگر ترجمه شد و دو تندیس از او در کرمانشاه و گیلان غرب ساختند.
جنگ را نمیشود فقط از نگاه سیاست مداران و فرماندهان روایت کرد. جنگ در تاروپود زندگی آدمهای معمولی رخنه میکند و آوارگی، گرسنگی، ویرانی و داغ به جای میگذارد. فرنگیس یکی از هزاران زن جنگ بود، با این تفاوت که تبر او در سال ۱۳۵۹ دیده شد. زنان بسیار دیگری اسلحه به دست گرفتند، مجروحان را از خیابانهای زیر آتش بیرون کشیدند، در بیمارستانهای صحرایی ماندند، برای رزمندگان غذا پختند، لباس دوختند، مهمات جابه جا کردند و شهرهای جنگ زده را ترک نکردند. در خرمشهر، زنانی مانند صدیقه زمانی، زهره حسینی و شهناز حاجی شاه در مقاومت و امدادرسانی حضور داشتند. مریم فرهانیان در آبادان امدادگر بود و در همان منطقه کشته شد. فاطمه نواب صفوی در شناسایی و امداد فعالیت کرد و مرضیه حدیدچی نیز پیشینه مبارزه و آموزش نظامی خود را در خدمت سازمان دهی نیروها گذاشت.
چهل وشش سال گذشته است. چهره جنگ عوض شده است، اما باطنش همان است. انفجارها در چند ثانیه به تلفنهای همراه میرسند و تصاویر پلهای آسیب دیده، زیرساختهای بمباران شده، مجروحان و خانههای ویران شده، همه را در بهت و خشم فرومی برد. جنگ امروز با هواپیما، موشک، پهپاد و اختلال در شبکههای ارتباطی پیش میرود، اما باز همان پرسش گذشته را طرح میکند؛ «وقتی خاک و زندگی روزمره هدف قرار میگیرد، هرکس چه سهمی در دفاع دارد؟» در جریان حمله آمریکا به خاک کشورمان، تصاویری از گروهی از دختران مسلح در بلوچستان منتشر شد که آمادگی خود را برای نبرد با آمریکا و اسرائیل اعلام میکردند. در تجمعات هم زنانی در برابر دوربین ایستادهاند و گفتهاند از بمباران و تهدید نمیترسند. این تصاویر را نمیتوان به معنای آمادگی نظامی زن ایرانی دانست، اما دست کم نشان میدهد که میل به مشارکت در دفاع، هنوز در وجود زنان زنده است. آنها نمیخواهند قربانی و تماشاگر باشند. فرنگیس بودن در سال ۱۴۰۵ به معنای برداشتن اسلحه نیست. جنگ امروز بیش از گذشته به پزشک، پرستار، امدادگر، راننده، آتش نشان، خبرنگار، متخصص ارتباطات و نیروی داوطلب آموزش دیده نیاز دارد. زنی که در بیمارستان زیر خطر حمله میماند، زنی که برای خانوادههای آواره غذا و سرپناه فراهم میکند، زنی که خبر جعلی را بازنشر نمیدهد و زنی که مهارت امداد و کمکهای اولیه میآموزد، هرکدام بخشی از جبهه دفاع از جامعهاند. حتی اصرار بر ادامه زندگی، مراقبت از کودکان و سالمندان و جلوگیری از فروپاشی نظم روزمره در این اوضاع واحوال، قدم بزرگی است.
از طرفی نباید از زنان شجاع، تصویری ساخت که رنج آنها را پنهان کند. ستایش آمادگی برای دفاع، نباید به عادی سازی جنگ منجر شود. زنان بیش از آنکه به فرصت اثبات شجاعت نیاز داشته باشند، حق دارند در امنیت زندگی کنند. هیچ زنی نباید ناچار، میان خانه و پناهگاه یکی را انتخاب کند. هیچ زنی نباید جنازه عزیزانشان را تحویل بگیرد. فرنگیس حیدرپور هیچ وقت تصمیم نداشت قهرمان باشد. فقط وقتی جنگ به خانه اش رسید، عقب نرفت. میان تبر فرنگیس و دستهای زنان امروز، یک رشته تاریخی امتداد دارد. ایران برای آنها مفهومی دور و انتزاعی نیست. ایران خانهای است که با وجود همه رنج ها، از آن دست نمیکشند.
کتاب «فرنگیس» که درباره زندگی فرنگیس حیدرپور است یادگاری از تقریظ رهبر شهید انقلاب دارد
کتاب «فرنگیس» روایتی داستانی درباره زندگی فرنگیس حیدرپور به قلم مهناز فتاحی، نویسنده کرمانشاهی است که از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شده است. این کتاب ۳۵۶ صفحهای که در دوازده فصل تنظیم شده است از جمله آثار مکتوبی است که مورد وثوق رهبر شهید انقلاب قرار گرفت؛ تا جایی که هم زمان با مراسم هفتمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت در مهرماه ۱۳۹۷ از تقریظ ایشان برای کتاب «فرنگیس» رونمایی شد.
متن تقریظ رهبر شهید که ۲۱ بهمن ۱۳۹۶ مرقوم کردهاند به این شرح است: «بخش ناگفته و بااهمیتی از حوادث دوران دفاع را به مناسبت شرح حال این بانوی شجاع و فداکار، در این کتاب میتوان دید. بانو فرنگیس دلاور با همان روحیّه استوار و پُرقدرت و با زبان صادق و صمیمی یک روستایی و با عواطف و احساسات رقیق و لطیف یک زن، با ما سخن گفته و منطقه ناشناخته و مهمّی از جغرافیای جنگ تحمیلی را با جزئیاتش به ما نشان داده است. ما از روستاهای مرزی در دوران جنگ و مصائب فراوان آنان و آوارگیها و گرسنگیها و خسارتهای مادی و ویرانیها و داغ عزیزان آن ها، هرگز به این وضوح و تفصیلی که در این روایت صادقانه آمده است، خبر نداشتیم و نیز از فداکاری جوانان آنان که در شمار اولین شتابندگان به مقابله با دشمن مهاجم بودند. ماجرای قتل و اسارت دشمن به دست این بانوی دلاور هم که خود یک داستان مستقل و استثنائی است که نظیر آن فقط در سوسنگرد، در همان اوان، اتفاق افتاده بود. بانو فرنگیس را باید بزرگ داشت و از نویسنده کتاب -خانم فتّاحی- به خاطر قلم روان و شیوا و هنر مصاحبه گیری و خاطره نویسی، باید بسیار تشکر کرد.»